تبليغاتX
بر و بچ با صفای فرزانگان کاشان
حتی یک شاخه از محبوبه های شب هم برای مردنم کافیست
پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385
این قصه غمگین را میخوانی و میخوانم

سلام..حال شما؟احوال شما؟خوفین؟دماغتون چاقه؟(نه..خدا نکنه...)

                                                                               

دیگه این سال تحصیلی هم داره تموم می شه و ماهم  کم کم بروبچ  کلاس پیش ریاضی داریم میشیم و دیگه سوم ریاضی نیستیم...فکرشو که میکنم قلبم میگیره...وقتی به این فکر می افتم که  باید برا مدتی از خنده ها وشوخی های بچه ها جدا بشم...باید کمتر وحیده رو ببینم که مزه می ریزه..کمتر مریم(جفری)رو ببینم که با شوخیهای بامزش منو میخندونه....دیگه باید قید اینو بزنم که صبحا از ساعت هفت و نیم که اولین نفری هستم که وارد کلاس میشم تا ساعت هشت که یکی یکی بچه ها میان تو کلاس باهاشون دست بدم و سلام واحوالپرسی کنم...دیگه مهربونی بچه ها رو نمی بینم...سربرسر گذاشتناشون...تیکه هایی که می پرونن...خنده هایی که میکنن..شادیاشون...متلکاشون.. حتی خودشیرینیاشون و پاچه خواریشون...اتحادشون.....عشقولانه درکردنشون...حرفای عاشقانه ای که به هم میزنن...اون موقعی که شادی عروس میشه و وحیده داماد...بعد هم فریده میاد و تموم زمین و زمون روبه هم میریزه که وحیده چرا سرش هوو اورده؟!!..اون موقعی که غزاله شعرای زیبای خودشو میخونه وتو آسمون سیر میکنیم...اون موقعی که محدثه قرآن رو از بر میخونه و همگی بهش غبطه میخوریم...اون موقعی که مریم با اون صدای رساش متنای ادبی رو میخونه...اون موقع که مرضیه ازما میخواد براش دعا کنیم که بره مشهد...اون موقع که وحیده داوطلبی میره و سوالات جبرو حل میکنه..وماهمش میترسیم که نکنه دوباره وحیده یه شیطنتی بکنه و ...(که دیگه حسابش با کرام الکاتبینه و زنده موندنش دست خودش نیست...)..اون موقعی که نیلوفر با آقای ایکس حرف میزنه و آقای ایکس که هیشوقت نمیخنده بهش لبخند میزنه...وگاهی هم که نیلوفر میره ازش سوال مربوط به اون درسو بپرسه من از خودم میپرسم که چرا نیلوفر امسال اینقدر به درس ... علاقمند شده؟!!!اون موقعی که وحیده میگه هرچی آقای آلفا بگه....و آقای آلفا هم  که انگار اولین باره تو عمرش یک نفر بهش  میگه "هرچی شما بگی "کیف میکنه...اون موقعی که آقای آلفا سرکلاس خاطره تعریف میکنه و همه بچه ها میخندن..حتی اگه خاطرش بیمزه  وبی ربط باشه...اون موقعی که وحیده میگه:هر چی حسینه خالی بنده..(اسم آقای آلفا حسینه)..و پشت بندش هم فوری میره زیر میز که نکنه آقای آلفا چیزیش بگه...بعدش هم مونا میگه:یا حسین مظلوم...و اون موقعی که بچه ها همه میزنن زیر خنده و صدای هرهر و کرکرشون گوش فلکو کر میکنه و به قول آقای نخودکار باعث فروریختن خونه ها وزلزله هایی نظیر بم میشه...اون موقعی که آقای  بتا میگه...خانم فلانی(خودم)!نقش فلان کلمه چی میشه؟و منم که نشد نداره که سوتی ندم و جواب غلط ندم(این آرزو والله تو دلم موند که آقای بتا ازمن یه سوال بپرسه ومن ناامیدش نکنم ودرست جواب بدم)...اون موقعی که یه دبیری مث آقای آلفا وبتا و یا خانم گاما و امگا گاهی وقتا سوالای سخت و آبدار پرسیدن و فکر میکنن هیشکی جوابشو بلد نیست ..ولی تو بلدی و نمی گی...و به هیشکی هم نمی گی که بلد بودی(خب..حالا که گفتی!!)...و بعد که دبیر جوابو میگه و بچه ها میگن وای...چه جالب...از خودت می پرسی:چرا جوابی رو که بلدبودم نگفتم؟..وبعدبارضایت از کارت به این جواب میرسی که"... "اون موقعی که خانم گاما سر کلاس  بر مرکب سخن سوار شده و واسه خودش جولان میده...انگار نه انگار که اینجا کلاس زبانه(البته به نظر من که گاهی وقتا این سخنرانیها خیلی خوبه)..واون موقعی که خانم گاما برگه تست میده و تو می ترسی که نکنه چندتاشو غلط بزنم و خانم گاما با نگاهش بهت بگه که ازت انتظار نداشتم خانم فلانی!!اون موقع که خانم پورسیدی(به دلیل تموم شدن حروف انگلیسی ویونانی و.... و تمایل نداشتن به متوسل شدن به زبان ترکی و  اسپرانتو نام فامیل اصلی این عزیزان از این به بعد ذکر میشود) رو تو راهرو می بینی و با گرمی سلامش میکنی...اونم که تونگاه اول انگار نشناختت یه سلام خشک و خالی بهت میکنه..یه کم که میره جلو انگار میشناستت  وبرمیگرده وبالبخندی گرم احوالتو می پرسه و بهت میگه..ا....خانوم ...کم پیدایی؟ و...وتو نمیدونی که چی باید بگی؟...اون موقعی که خانم آرینو می بینی و سلامش میکنی و اون بیشتراز اینکه احوال خودتو جوبا بشه احوال خواهرت رو جویا میشه...اون موقع که خانم سروشو می بینی و و میگه:مشتاق دیداریم..و تو به خودت می بالی که معلما اینجوری باهات حرف میزنن...وبعدش هم مث همیشه می پرسه:خواهرت فلان رشته فلان دانشگاه(به دلیل برخی مسائل امنیتی از ذکر نام رشته ودانشگاه معذوریم)میخونه؟وتو هم به این سوال تکراری اون جواب بله میدی و بهش میگی سلام دارن خدمتتون...وقرار میشه که سلام خانم سروش رو هم به خواهرت برسونی ویادت میره...اون موقعی که بانسرین به قصد رفتن به سایت تو راهرو دارین راه میرین و و آقای آلفا رو تو راهرو میبینین و هردوتون میخواین بهش بگین خسته نباشید...ولی قبل از اینکه کلمه ای ازدهانتون بیاد بیرون آقای آلفا سلامتون میکنه....وبعد من و نسرین بهم نگاه میکنیم و تو نگاه همدیگه میخونیم که:چرا سلام کرد؟ما که ساعت قبل باهاش کلاس داشتیم..!!! تازه وقتی از این کارش بیشتر تعجب میکنین که از بچه ها می شنوین که آقای آلفا زورش میاد جواب سلام بچه ها رو بده...و با خودت میگی:جل الخالق(جل الخالقی!!!!)

اون موقعی که وحیده بهت میگه: " هیشکی منو درک نمیکنه ونمیفهمه چی میگم" و من ازش میپرسم چی رو؟ و اون میگه اینکه....!!!(سانسور) و ومن میزنم زیر خنده و میفهمم که چرا همش وحیده میگه هرچی آقای آلفا بگه.!!!!!!!!!!!

اون موقعی که خانم اعتصام رو توراهرو میبینی وروت نیست سلامش کنی..اون موقعی که خانم گدازچیان رو میبینی وسلامش میکنی وخسته نباشید میگی و اون هم اکثر اوقات با خوشرویی(که خیلی کم پیش میاد روی خوش به بچه ها نشون بده...خوب..لازمه معاون انضباطی بودن همینه:جذبه) بهت سلام وخسته نباشید میگه ...

اون موقعی که وحیده دوباره تو کلاس معرکه گرفته وبا حرفاش بچه ها رو میخندونه..تو هم وای میسی گوش میدی وبعد هم..مث بقیه ازخنده اشکات درمیاد....اون موقعی که بچه ها می خوان امتحان لغو کنن(البته بهتره بگم اون موقعی که بچه ها نمیخوان امتحان لغو کنن)..امتحان لغو میشه و نشد نداره و من باخودم میگم:ما از اول سال تا حالا بیشتر ازاینکه امتحان داده باشیم امتحان لغو کردیم...اون موقعی که آقای آلفا غرق در حل تستا رو پاتخته است و غافل از اینه که یه نیم دقه ای میشه که پشت پیراهنش از شلوارش اومده بیرون...!!!!!!!!!!!!!وبعد هم که از دریای سوالات واقعا سخت!!!!برگه ای که تو دسشه میاد بیرون و متوجه میشه..پیراهنشو تو کمربندش میکنه...و تو میدونی که این موضوع تا چند روز نقل محافل بچه ها خواد بود...

 

اون موقعی که تو از همه چیز وهمه کس وهمه بچه ها ودبیرا و مدرسه و مسئولا دلت گرفته ویه بغض  گنده نمیزاره نفس بکشی و میخوای زار زار بزنی زیر گریه..یه شونه می خوای که سرتو بذاری روش..و یه جفت گوش که به حرفات گوش کنه و یه جفت چشم که بانگاش باهات همدردی کنه وبهت بگه" نگران نباش عزیزم..تامنو داری غم نخور..من کمکت میکنم مشکلت رو حل کنی".وتازه از مدرسه که میری خونه  میبینی خواهرت درست تو همون لحظه داره پروژه شو مینویسه و مادرت  درست همون وقت که بیشتر از همیشه احتیاجش داری غرق در کارای خونه ست و بابات هم سرکاره و درست تو همون لحظه نزدیک ترین کسات کاردارن وتو نمیخوای مزاحمشون بشی.نمی دونی چه کنی؟نمیدونی به کی پناه ببری...تو این موقه  یه دوست صمیمی  صمیمی صمیمی- یه دختر بامحبت  که دردتو بفهمه و کمکت کنه-میخوای....هرچند میدونی یکی اون بالا واساده و با چشاش داره نگات میکنه که چه میکنی؟و چه طوری میخوای ازاین آزمایشش بیرون بیای..وآیا مث همیشه صبر وطاقت و اراده وتلاشتو به رخ همه میکشی یانه؟ گاهی وقتا فکر میکنی که خدا اون بالا داره به بازیت میگیره و اذیتت میکنه...مث خودمون که گاهی وقتاباکمال موذیگری   وباخنده های شیطانی خوشمون میاد یه زنجره ی  بی گناه رو وارونش کنیم و از تقلایی که میکنه لذت می بریم و به قول خودمون حال میکنیم ...ولی بعد که نتیجه کار رو میبینی و به این نتیجه میرسی که خدا همیشه و همیشه مصلحت تو رو میخواد از این فکرت پشیمون میشی و هزار بار به خودت لعنت میفرسی که چرا این فکر و کردم...

 

اون موقعی که تومدرسه یه رفتاری کردی یه حرف بدی به یکی زدی یکی از دوستات رو از خودت رنجوندی  به دبیرت بی احترامی کردی و.... و خجالت میکشی که بااین کارات دوباره بری پیش اون بالایی وبهش بگی منو ببخش...و با خودت میگی اخه چقدر اشتباه...چه قدر بی توجهی..اون بالایی هم که همش نمیتونه بهت بگه: " باشه بنده عزیزم...خیالت راحت باشه... بخشیدمت...".ولی بعدش که یه کم فکر میکنی میبینی که نه..اون ارحم الراحمین تر از این حرفاست که تو فکرشو میکنی....

خلاصه...........وقتی به تموم این سختیا وآسونیا...تلخیاوشیرینیا....فکر کنی...وببینی که  همش داره تموم میشه شاید اولش بگی: "خوب مهم نیست...تموم شد که تموم شد...به درک...دوماه دیگه دوباره شروع میشه ..."  ولی یه کم بیشتر اگه به اینایی که گفتم فکرکنی احساس میکنی که هوای چشمات داره ابری میشه... و درجاییکه: از سنگ ناله خیزد روز وداع یاران ...دل توکه دیگه سخت تر از سنگ نیست و نمیتونه  بیشتر از این نشون بده که بی تفاوته و فریاد میزنه: "بگذار تا بگریم روز وداع یاران.."  دوتا قطره بارون از اون بالا رو گونه هات که بریزه  می فهمی که نه...قضیه جدی تر از این حرفاست...نه...نمیخوای جدا بشی..نمی خوای.. نمیخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااای............. د                                                                               

 

***************

(عزیزانم...زیاد احساساتی نشوید...اینا رو که نوشتم نمیخواستم شماروبه گریه بندازم که..میخواستم یه خورده وبلاگ جالب بشه...)(اوه..چه قد هم جالب شد!!!)

 

آقا...تو این متنی که برا شما نوشتم کلی آرایه ادبی جاداده بودما....از التفات بگیر تا تضمین و تشبیه و استعاره و تمثیل و طنزو ......ضمنا مطمئنم با آرایه التفات آشنایی دارین و می دونین که مرجع ضمیر تو همون منه!!!(عدم رعایت قواعد نحوی که میگن همینجاست دیگه!)

***********************

اینجا میخوام خاطرات سال سوم رو تموم کنم...(البته همون طور که قبلا که گفته بودم یه پست هم میخوام در مورد بهترین دبیرا از جنبه های مختلف بنویسم)....خاطرات تلخ وشیرنشو...ومیخوام امسالو فراموش کنم و فقط به فکر سال دیگه باشم...

یه سال سختی درپیش دارم(البته داریم).که تصمیم گرفتم بایه گونی پر از  برنامه ریزی درست و با یه خرمن اراده و بایه آسمون ایمان و بایه اپسیلوم تنبلی و بایه پوزیترون خستگی  و بایه وانت انگیزه و

با یه دنیا عشق  برم سراغش...

(آخه یکی نیست این وسط به بنده بگه گونی که ممیز برنامه ریزی نیست که)(خوب...شاید من برنامه ریزی رو مث گندم فرض کردم یا شاید هم مث یه چیز دیگه!!!)

راستی ..این کلید رو هم به دو کلیدی که قبلا بهتون داده بودم اضافه کنید:ایمان (به خدا وبه هدفتون)

                                                ایمان

      برنامه ریزی +تلاش     (اینجا  مثلا یه فلشه!!!)                                            موفقیت

 

****Shoot for the moon. Even you miss; you’ll land among the stars. ****

 

 

توجه ...توجه:

نگران نباشین..فعلا چند پست دیگه مهمون خونه شما هستم...و بعدش دیگه باید با این وبلاگ که یه جوری جزئی وجودم شده وداع کنم...که البته همون طوری که میدونین:نترسیم از مرگ..مرگ پایان کبوتر نیست...

پس برای اینکه چند میلیون خواننده اینجا ناراحت نشن نمی بندمش و اگه کسی از بچه های مدرسه بخواد بیاد سرقفلی اینجا رو بهش بدم...

+ نوشته شده در 19:52 توسط محبوبه.
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385
دوستی من و محبوبه

6 ساله اومدم کاشان...3 ساله محبوبه رو می شناسم..2ساله باهاش دوستم...1ماهه باهاش.....(؟!)اول سال میز اول براش جا گرفتم.خوشحال شد.خوشحال شدم.بهم خوراکی تعارف کرد.بهش خوراکی تعارف کردم.برداشت.برداشتم.

مدادم افتاد زیر میز.فوری رفت برام اورد.بهم خندید بهش خندیدم.وقتی تو کاری موفق میشد تحسینش میکردم.وقتی تو کاری موفق میشدم تحسینم میکرد.

دوسش داشتم.دوسم داشت.

وبلاگ تیزهوشو راه انداخت...نت ساپورتش شدم.یاهو هلپرم شد.

سرم درد گرفت.سرش درد گرفت.برام آبمیوه خرید.بمن نگاه کرد.بهش نگاه کردم.بهم محبت القا کرد.بهش خندیدم.

راستش از اول راهنمایی تا الان ریل فرند نداشتم.محبوبه اولیه.

با بقیه کاشانیها فرق داره.اصلا تو کارام مداخله نمیکنه.وقتی عصبانی میشه داد نمی زنه.وقتی میخنده قه قهه نمی زنه.وقت درس حرف نمیزنه.وقتی صحبت میکنه لاف نمیزنه.

تاثیر گذاره اما تاثیر پذیر نه.

همه ازش حساب می برن ولی اون از همه نه.

همه به اون حسد می ورزن اما اون به همه نه.

خلاصه محبوبه به من یاد داد دوستی رو شاعرانه و عارفانه ...

دوستی ماهمین طور ادامه داشت.تا اینکه شیطنت میز عقبی دلشو برد.نمی دونم کی و چطور؟اما برد.هرچی ادش کردم ایگنورم کرد.هرچی مشتقم تو محبت بزرگتر از 0 بود مشتقش کوچکتر از 0 میشد.براش باز می دادم مینوشت باز آف.

براش مینوشتم و: می نوشت کیس آف.

دلمو شکست دلشو نشکستم.ناراحتم کرد.ناراحتش نکردم.غصه دار شدم.فکر کردم همه اونایی که یادم داده الکیه.دیگه زیاد با هم حرف نمیزدیم.برمیگشت با عقبی حرف میزد.من بهش میخندیدم.اما اون حواسش به من نبود.سکوت کردم.دیگه وبلاگشو نخوندم.دیگه بهش نظر ندادم.دیگه زنگ تفریح باهاش بیرون نرفتم.دیگه دوست صمیمی نمیخواستم.اما دیروز با تهدید بهم گفت:اگه میخوای برات پست بدم باید دوسه تا نظر بدی.نظر ندادم اما فقط این ایمیلو براش فرستادم.

تمام.(از طرف نیلوفر)

******************************

قبول ..قبول ...به هرکی میپرستی قبول...قبول..

کاشکی بیای آشتی کنون...کاشکی نشی نامهربون..

من بیقرارم دلهره دارم...یه وخ نری با این واون...

کاشکی بیای آشتی کنون...کاشکی نشی نامهربون...

من بیقرارم دلهره دارم..خودت رو ازراه برسون...

آخه وا  گله نیست...چاره دردمون ...

به خدایه عالم روم به این آسمون

هرچی میخوای تو بگو به من..

تا بگم با دل وجون... ..قبول..قبول..

 هرچی که گفتی رو چشمم قبول...

به هرکی می پرستی قسم ...قبول ...راضی به مرگم قبول......

 

 

سلام...من امروز تو جایگاه یه متهمم...ولی اتهاممو قبول ندارم.نیلوفر..تو روخدا منو درک کن...هرچی گفتی درسته..ولی راستش اون زنگ تفریحا( که گفتی دیگه باهم نیستیم..).نشونه این نیست که ذره ای از محبت من نسبت به تو کم شده...یا اون که بیشتر با میز عقبی حرف میزنم..به خدا شیطنتش دلمو نبرده..اونم مث تو یه دوستم(البته تو جای خودتو داری...)..خوب...راستش اینکه که کمتر باهمیم..این که زنگ تفریحا..صبحا یا هروقت دیگه بیشتر ترجیح میدم تنها باشم. . . فقط به خاطر اینه که فکر میکنم اینجوری راحت ترم..فکر میکنم هروقت با دوستامم چه تو چه نسرین چه اون میز عقبی چه بقیه بچه ها ...بیشتر شیطون میشم..و من اصلا دوست ندارم شیطون باشم..دوست دارم همون دختر اروم همیشگی باشم..همون دختری که خانم جهانگیر هروقت می بینتش بهش میگه شما چه قدر نجیبی.... . همون دختر آرومی که خانوم پورسیدی یاسروش  هروقت می بیننش با گرمی و مهربونی وشوق احوالشومی پرسن..نه به خاطر اینکه  ....که خودت میدونی...وشاید همین خصوصیات باعث شد منوبه عنوان اولین ریل فرندت قبول کنی....

منو درک کن..ازمن انتظار زیادی هم نداشته باش...(ولی خداییش تو هم یه وقتایی یه کارایی کردی یه چیزایی سر کلاس گفتی که خودت هم حواست نبوده و به من برخورده...و نمی تونم بهت بگم چی بوده..اصرار هم نکن... گاهی وقتا اینقدر تو کلاس از بچه ها دلم میگرفت...و فقط به فکر این بودم.که اگه یه دوست واقعی داشتم الان... سرشکستگی منو سرشکستگی خودش می دونست..ناراحتی منو ناراحتی خودش میدید...طاقت دیدن غصه مو ..شونه های خسته مو...چهره ناراحتمو نداشت.....ولی هیچ وقت اون موقعی که به همچین دوستی نیاز داشتم....و هیچ کس با من نبود...تو هم باهام نبودی...تو سختی های که تو کلاس داشتم...خودم یکه و تنها مشکلاتمو حل کردم...)

 

خلاصه من محبتات رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...ولی بذار این یه ساله بیشتر با خودم باشم...تا با تو...همون قدری که تو کلاس باهمیم رو ازمن قبول کن و ازمن انتظار نداشته باش که همیشه باهات باشم..........ولی هنوزم میگم تو و نسرین بهترین دوستای من هستین......(آخه نیلوفر...نسرین چه فرقی با تو میکنه که هیچ وقت شکایتی ازمن نمیکنه...حتی من بیشتر از اینکه با اون باشم با توام...ولی بازم تو اینقدر ناراضی ای...)

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++

توضیحات: اونجایی که نیلوفر گفته "با بقیه کاشونیا فرق داشت"..یه مشکل کوچولو هست...آخه من آرونیم..البته 5 سال میشه که کاشون میشینیم...

 

دوم اینکه منظور از میز عقبی همون اژدها یا همون وحیده ست...

سوم اینکه:نیلوفر..من کی با تهدید به تو اون حرفو زدم؟من اصلا بلد نیستم کسی رو تهدید کنم...چه برسه به تو...ایشالله لال بشم اگه تهدیدت کرده باشم.......

چهارم اینکه اونجایی که نیلوفر گفته سه ساله محبوبه رو میشناسم به خاطر اینکه نه من و نه نیلوفر دوران راهنمایی تیزهوشان نبودیم....(من که مدرسه تمنایی بودم و نیلوفر هم یه مدرسه دیگه   )

 

خلاصه اینکه.....................................................................  . 

اینم برای نیلوفر ونسرین:

اینم یه نمونه از دوستی از بچه های فرزانگانه دیگه...شاید منو بی وفا بدونین...ولی به خدا نیستم ...نیستم دیگه... .

 

 

هر که شد محرم دل در حرم یار بمانذ          وانکه این کار ندانست در انکار بماند.

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن           شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند

+ نوشته شده در 21:42 توسط محبوبه.
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385
روز استعدادهای درخشان....

آلبرت انیشتین:دو چیز بینهایت هستند: جهان وحماقت بشر.... ومن از بی نهایت بودن جهان مطمئن نیستم!

******************************

سلام...خانمها(وآقایون) ی تیزهوش...مبارکا باشه.......روزتونو میگم...آخه امروز روز استعدادهای درخشانه....

و ماهم کلی ذوق کردیم....ایشالله خوب وخوش باشین..

راستی..بچه های سوم...اردو خوش گذشت؟به من که خیلی خوش گذشت...به خصوص که دبیرامون از جمله خانم شهیر وبرادران و آقای عرب هم اومده بودن....(یه خاطره بگم..اتوبوسمون از یکی از خیابونای خوانسار که میخواست داخل بشه...چند نفر بودن که پول می گرفتن..و اتوبوس مارو هم نگه داشتن ...و گفتن چون اتوبوسین 2500 میشه..آقای راننده هم 3000 تومن بهش داد...اون آقاهه هم 500 برگردوند که آقای عرب پسش داد و گفت از اون سبزا بده..داری زیاد میگیری... .اونم گفت که" برا اتوبوس همینقده.." آقای عرب هم گفت:"خوب..اینم مینی بوس بوده...از گرمای هوا اینقد کش اومده!!!")(یه خاطره دیگه بگم..تو گلپایگان... قلعه کوه که رفته بودیم...بچه ها به جز من و شادی وحیده و مریم رفته بودن بالا یکی از برجا...و ماهم همراه با آقای عرب داشتیم عکسایی که شادی باموبایل  قبلا تو خوانساراز بچه ها و آقای عرب انداخته بود رو می دیدیم... خانم گدازچیان و رضوی وشهیر وبرادران و آقای مولایی هم پایین بودن...یه دفه بچه ها که کلی ذوق کرده بودن که رفتن اون بالا... دسته جمعی داد زدن :."آقاااااااااااااااااااااااای عرب......آقاااااااااااااااااااای عرب.. . " آقای عرب هم نگاهشون کرد و خندید و گفت..."فقط آقای عرب رو این جا می بینین.." کلی با شادی و وحیده  و مریم خندیدیم...)

راستی...دشت لاله های واژگون هم رفتیم...فوق العاده زیبا بود...واقعا آدم با دیدن این زیباییها روحش تازه میشه...

هرچند گفته بودن که هرکس گل بکنه باید 1500 جریمه بده چند تا از بچه های ما یواشکی کندن...آقای عرب هم  یه بار خم شد دزدکی بچینه که همه بچه ها داد زدن :"آقااااااااااای عرب....چه کار میکنین؟... ".بیچاره نتونست گل بچینه....

 

تو اتوبوس هم  موقع برگشت من که همش با بهناز داشتم حرف میزدم...در مورد درس و کنکورو و مسابقه و از این جور چرت و پرتا!!!...با اون حرف زدن هم خیلی خوشحال کننده بود...

 

خلاصه که خیلی خووووووووووووووووووش گذشت...(دل بعضیا بسوووووووزه.!!!!!!!)..دست مسئولان به خصوص خانم رضوی و خانم گدازچیان درد نکنه....

**********************************************

این جمله رو از ادیسون  تقدیم میکنم به بروبچ تیزهوش... "یک درصد نبوغ ذاتی ست و نودونه درصد آن اکتسابی...."

I wish you the best of luck.

+ نوشته شده در 14:28 توسط محبوبه.
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385
چند سوال آبدار برای تیزهوشا...

اگه بتونید به این چند سوال درست  و با دلیل منطقی جواب بدین  خیلی کار درستین ....  یعنی تیزهوش به معنای واقعی!!!یعنی دستای انیشتینو از پشت بستین دیگه!!!از طرف من یه پپسی واسه خودتون باز کنین...

                                                                      

 1) خازن مسطح ویونیزاسیون هوا

 

خازنی رابا دو صفحه موازی(خازن مسطح)در نظر گرفته که آنرا بوسیله یک باتری باردار کنید تا ولت متر متصل به آن ولتاژمیان دو صفحه را نشان دهد.سپس شعله یک کبریت را میان دو صفحه خازن قرار دهید.

وقتی که شعله روشن بین دو صفحه فرار میگیرد چه اتفاقی برای ولتاژبین دو صفحه خواهد افتاد؟

الف)افزایش می یابد..زیرا شعله روشن باعث ایجاد بار اضافی روی دو صفحه می شود.

ب)کاهش می بابد..زیرا یونهابه سمت صفحات با بار مخالف کشیده می شوند.

ج)هیچ تغییری ایجاد نمی شود..زیرا شعله بوسیله بارها جذب نمیشود.

*****************************

2)همرفتی(کنوکسیون)-شمع در استوانه

در انتهای یک استوانه مدرج شمعی را قرار می دهیم و همچنین لوله ای که قطر آن در حدود نصف قطر استوانه است را در بالای شمع و در داخل لوله نگه میداریم.در این حالت شمع را روشن می کنیم.

حال سوال این است که هر گاه لوله را از داخل استوانه خارج کنیم چه اتفاقی برای شعله شمع اتفاق خواهد افتاد؟

الف)با شعله بیشتری می سوزد.

ب)با شعله کمتری می سوزد.

ج)با همان شعله قبلی می سوزد.

د)خاموش می شود.

                                                                 

******************************

3)سنگینی در سقوط آزاد-ربایش آهنربا

یک آهنربا و یک قطعه فلز فرومغناطیس روی دو لبه یک قطعه پلاستیکی قرار گرفته اند به گونه ای که آهنربا روی لبه بالا و قطعه فلز روی لبه پایین قرار دارند.دقت داشته باشید که به دلیل اثر نیروی گرانش روی فلز آهنربا نمیتواند آنرا جذب کند.

هرگاه قطعه پلاستیکی را به سرعت بکشیم و اجازه دهیم این دو قطعه بطور همزمان سقوط کنند در اینصورت چه اتفاقی برای آنها رخ  خواهد داد؟

الف)فلز سریعتر می افتد و در نتیجه فاصله بین آهنربا وفلز بیشتر میشود.

ب)آنها با یک شتاب سقوط کرده و فاصله بین آنها ثابت میماند.

ج)آهنربا سریعتر حرکت کرده  باعث جذب فلز شده و سپس هر دو باهم حرکت خواهد کرد.

د)هیچکدام

*********************************

 

4)غلتش بر عليه لغزش

دواستوانه مشابه آلومينيومي را در نظر بگيريد كه يكي براي رسيدن به پايين صفحه شيبدار  مي غلتد وديگري براي اين منظور برروي چهار بلبرينگ متصل به انتهاي خود مي لغزد.در صورتي كه سطح بدون اصطكاك فرض شود

هر گاه دو استوانه را به طور همزمان واز يك نقطه روي سطح شيبدار ها كنيم در اينصورت كداميك زودتر به پايين سطح مي رسند؟

الف) استوانه اي كه مي لغزد

ّ ب)استوانه اي كه مي غلتد

ج)هر دو استوانه باهم وهمزمان به پايين مي رسند

**************************************

 

5) مسابقه توپها

دو گلوله يكسان به طور همزمان از يك نقطه واز حال سكون شروع به حركت مي كنند و در طول مسير مستقيم اوليه سرعت ثابت ويكساني دارند.يكي از گلوله ها در يك شيار كاملا مستقيم حركت ميكندو گلوله ديگر در طول مسير خود وارد قسمت عميقتري شده سپس از آن خارج گشته وبه مسير خود ادامه ميدهد.در اينصورت:

الف)  توپ روي مسير مستقيم زودتر به خط پايان ميرسد

ب )توپي كه وارد قسمت عميق مي شود زودتر به پايان خط مي رسد

ج)هر دو توپ باهم به پايان خط ميرسند

توجه داشته باشيد كه دراينجا اصطكاك ناچيز بوده وشكافي كه توپ در داخل آن حركت ميكندراه گريز براي توپ يا مسير انحرافي ندارد  

                                              

 ***************************************************۸

 

(جواباش رو اگه خواستین براتون میفرستم به ایمیلتون..ایمیلتون رو تو قسمت نظرا بنویسین...وهمچنین جوابایی رو که به هر کدوم از سوالا  دادین...حتی اگه به یکی دوتاش هم با دلیل منطقی جواب بدین ازاون کاردرستایین...)

                                                               

+ نوشته شده در 17:28 توسط محبوبه.
شنبه نهم اردیبهشت 1385
استاد شهیر..............

استاد درس زبان انگلیسی... که پارسال هم دبیرمون بودن...

بریم سراغ توصیف خصوصیات و طرز درس دادنشون...جدی...دلسوز....بعضی مواقع سخت گیر (که ما میدونیم این سخت گیریایی که بعضی مواقع میکنه فقط و فقط به خاطر خودمونه ...چون بیشتر بچه ها تا زور بالا سرشون نباشه دنبال درس نمیرن)... فکر میکنم با کارخونه  پلی کپی هم یه قرارداد ده بیست ساله بستن...چون هروقت میان تو کلاس یه هفتاد هشتاد دسته!!!! پلی کپی تو بند وبساطشون دیده میشه....دیگه بگم... خیلی به مسائل اجتماعی دینی اعتقادی سیاسی و مسائل روز اهمیت میدن...اون جوری که خودشون تعریف کردن معلومه که عاشق کتاب هستن...حالا اگه این کتاب در مورد مسائل اعتقادی و سیاسی باشه نور علی نوره...خودشون برامون تعریف کردن که چقدر زمان دانشجوییشون اکتیو بودن و چقدر مطالعه داشتن تا از پس مناظره هایی که اون زمان به وجود می اومده بربیان..حتی برامون تعریف کردن اون موقعی که کانادا بودن (خوب حتما می دونین که همسرشون جناب آقای دقیق که الان هم منیجر کاشان یونیورسیتی هستن تحصیلاتشون رو اونجا گذروندن... انگار قرار شده بوده پس از مرریج برن کانادا تا آقای دقیق ادامه تحصیل بدن و بعد از اون هم خانم شهیر..که خوب آقای دقیق دادن ولی دیگه خانم شهیر نه...) با خارجیایی که بیلیو(اعتقاد) نداشتن چه قدر حرف میزدن و آگاهشون می کردن و از دلایل وجود خدا و ... براشون می گفتن...خوب من که غبطه میخورم...خیلی خوبه آدم این توانایی رو داشته باشه...

 

دیگه بگم... چون معمولا سر زنگای زبان وقت اضافه میاریم تو اون فری تایم اگه یکی بیاد تو کلاسمون و بنشینه و یه صحبتا گوش کنه اون کلاس را با کلاس تئولوژی(فلسفه) و سوشیال ساینس (علوم اجتماعی)اشتباه میگیره...وا ین واقعا خوبه...چون مدرسه جای تعلیم و تربیته..و این تعلیم وتربیت مختص مسائل درسی نیست...بلکه همون جوری که استاد شهیر میگن باید بچه های ما برای زندگی تو جامعه اماده بشن ..تمام خوبیا وبدیا رو بدونن...اگاه باشن...تاپس فردا که قدم تو جامعه گذاشتن دچار مشکل نشن....وهمه بچه ها هم از اینکه گاهی از مسائل اجتماعی صحبت میشه واقعا راضین...خوب  حالا...این افراد راضی  چند نوعند:

دسته اول اونایی اند که با اشتیاق به صحبتا گوش میدن و اظهارایدیا(نظر) می کننن

 دسته دوم اونایی اند که درس رو نخوندن و  خداخدا میکنن که تا آخر ساعت همینجوری پیش بره و با خودشون میگن :خدا پدر این مسائل اجتماعی رو بیامرزه که اگه نبود امروز جلو بچه ها سکه یه پول میشدم. و زنگ تفریح که میخوره انگار یه زندگی دوباره بهشون دادن و برای اولین و آخرین بار !!!میگن:خدا خیرت بده خانم معاون انضباطی (به دلیل برخی مسائل امنیتی از ذکر نام معاون انضباطی معذوریم!)که بالاخره انگشتای نازنینت رفت رو زنگ و منو از این مهلکه نجات دادی...دستت درست...  

دسته سوم اونایی اند که درس ساعت بعدی رو نخوندن که یا دین وزندگیه یا حسابانه(به زبان شما ایرونیا ...حسابان..به زبان ما آرونیا ...آریتمتیک!!!!) ( که تمریناشو نحلیده اند...) که برخلاف دسته دو خدا خدا میکنن که زمان همین جوری کش بیاد...یا آرزو میکنن که کاشکی الان یه ساعت برنارد میداشتن..اون وقت اول یه دل سیر میخوابیدن . .بعدش هم سر فرصت درسشونو می خوندن

دسته چهارم اونایی اند که مثلا کتاب رمانی رو چند روزه به شدت دارن میخونن (البته منظور من به هیچ وجه غزاله نیست ها!!!)و یه ده بیست صفحه اش مونده و به قسمت هیجان انگیزش رسیدن ..یعنی اون نقطه اوج داستان که مثلا لیلی به مجنون میرسه  و قسمت  ماورائ عشقولانه داستان یا  کاسه ...کاسه که چه عرض کنم قابلمه...یاشایدم پاتیل صبر مجنون لبریز شده ومیخوادخودشو از دست لیلی که اینقدر بیوفاس راحت کنه و حالاهم داره آخرین نامه شو به لیلی خانوم می نویسه یا اگه داستان آگاتا کریستی باشه اونجایی که سلولای خاکستری مخ شادروان  پوارو اکتیو شدن و دارن حقایق رو  یکی پس از دیگری کشف میکنن که تو باخودت میگی جل الخالق..بابا آیکیو...بابا تیزهوش!!!(هرچند هوشت به هوش بچه های مدرسه گلابچی...ببخشین... فرزانگان نمیرسه!!!!!!!!).بابا ...سلول خاکستری...بابا...مخا(مخ + ا : این الف مث الف تو بسا می مونه که نشانه کثرته)وبرای امید....ببخشین...برای شادی روحش یه ده بیست تا صلوات می فرستی وباخودت میگی که تو این دنیای امروزه خیلی به تو احتیاج داریم..جناب پوارو(زیادی از بحث خارج شدم)

دسته پنجم اونایی اند که .... خوب دسته پنجم نداریم.. مث اینکه ازاین چهار حالت خارج نیست...

ولی خانم شهیر هم زرنگه و وقتی که بچه ها بخوان از این  صحبتا سوئ استفاده کنن که وقت کلاس بره سریع می فهمه و میگه این صحبتا باشه واسه بعد...و حال بچه ها رو حسابی میگیره..

وخوب  من که شخصا از خصوصیاتشون واقعا خوشم میاد..(حالا حتما با خودتون میگین چه قدر داره پاچه خواری میکنه...ولی من اصلا قصد پاچه خواری ندارم...)

این شعر سهراب رو هم تقدیم میکنم به  ایشون .ایشالله همیشه سالم و سرحال باشن و همینجوری سخت گیریاشونو ادامه بدن...چون باهمین سخت گیریاس که ایشالله  سی تا خانم مهندس و بیست و دوسه تا خانوم دکتر ااز سومای امسال  حاصل میشه....

***********************************

Great was she

And a native of today

And a kin to all open horizons.

And how well she perceived the tone of water and earth.

Her voice

Sounded like the Ruffled Melancholy of Reality.

And her eyelids

Indicated to us

The direction of pulse of elements.

And her fingers

Turned over

The Clear Air of Generosity.

And she caused kindness

To migrate towards us.

 

And she reflected her own solitary self.

And for the mirror she interpreted

The most affectionate curves of her own Time.

And in the attitude of rain she was impregnates with the freshness of repetitions.

And in the style of trees

She would emanate amidst the Health of Light.

She always called out the winds childhood.

She always linked the thread of words

To the hasp of water.

And one night she pronounced

For us the Green Obeisance of Love

So clearly

That was stroked on the emotion of the earths surface

And were freshened like the accent of pail of water.

*****************

اینم یه عکس از دبیرستانمون...که از سایت مدرسه برش داشتم...

 

+ نوشته شده در 14:16 توسط محبوبه.