تبليغاتX
بر و بچ با صفای فرزانگان کاشان
حتی یک شاخه از محبوبه های شب هم برای مردنم کافیست
جمعه بیست و دوم مهر 1384
حال گیر ی

سلام به همه خوانندگان وبلاگم به خصوص هم مدرسه ايهام به خصوص همكلاسيام به خصوص دوستام (وبخصوص وحيده جان  Circle Of Hearts خانم گل).ممكنه بگين اين  که قرار بود از اول مهر ديگه آپ نكنه پس چرا حتي بيش از پيش داره بروز ميكنه؟اين هم از عجايب روزگاره ديگه.كاريش نميشه كرد.(خداييش  از وقتي اين وحيده خانوم گل بهم حال ميده اصلا دوست دارم روزي دوسه بار آپ كنم.يكي بياد جلو منو بگيره!!)

خوب...از مدرسه براتون بگم...پريروزا يه اتفاق جالبي افتاد كه باخودم گفتم حتما تو وبلاگم بنوسمش.

دبير كامپيوتر ماآقاي زاهدي He is very pretentious ) (هستن كه اون هفته  جلسه اول بود به كلاس ما مي اومدن .بچه هاي كلاس ماهم از وقتاي ديگه خداييش خيلي ساكتتر و مظلومتر شده بودن.ولي خوب..بازم گاهي وقتا ميخنديدن و شوخي ميكردن ...اين آقاهه هم كه در حين كلاس همش اين فك مباركش رو نرمش ميداد با آدامس از اين خنده  و حرفا كه بدون هيچ منظور وقصد و بي احترامي بود بدش اومده بود و آخر زنگ به بچه ها گفت كه سعي كنيد دفه ديگه خيلي بهتر وباادب تر از اين باشيد كه امروز بودين ...ولي خداييش بچه هاي ما سر كلاس بي ادبي نكرده بودن..اصلا بچه هاي كلاس سوم رياضي وبي ادبي؟(واو استبعاد رو دارين كه!)خلاصه بچه هاي ماهم بهشون برخورد..اين هفته كه كامپيوتر داشتيم قبل از اينكه آقاي زاهدي قدوم مباركشونو تو كلاس وذارن بچه ها نقشه كشيدن كه وقتي كه مياد همگي آرام وبي سر وصدا پاشن هيچي نگن تا بفرما نگفته نشيننن.بعد اينكه نشستن دست راستشونو بذارن زير چونه شون آرنجشونو بذارن رو ميز و پاينو نگاه كننن و لام تا كام حرف نزنن.خلاصه آقاي زاهدي آمد و نقشه اجرا شد.اولش كه اومد و بفرما گفت وهمگي دست زير چانه نشستيم معلوم بود كه  از سكوت ما تعجب كرده...اصلا هيچ حرفي نزد ...ولي معلوم بود اون حالت بچه ها رو كه ديده باخودش فكر كرده كه خداي نكرده برا كسي اتفاقي افتاده...يه جوري من فكر ميكردم كه  داره احساس گناه ميكنه...خلاصه حالشو گرفتيم..بعدا انگار بيرون كلاس از يكي از بچه ها پرسيده بودن كه بچه ها چه شونه؟چرا ناراحتن؟(اين قسمت رو وحيده جان تو نميدونستي)..ولي خدايش يه دبير كه نبايد اين جوري تو ذوق بچه ها بزنه يا بهشون بگه كه شما بي ادبين .خوب آدم  بهش  برميخوره وقتي به يكي ميگن بي تربيت....

از اين به بعد اگه بخواد بازم از اين حرفا بزنه بچه هاي ماحسابي حالشو ميگيرن...اصولا بچه هاي سوم به خصوص رياضيا تو حال گرفتن دبيرا خيلي اوسان!از آقاي ناصح بگير تا همين آقائه!(اين حال گيري آقاي ناصح هم ماجراي باحالي داره).خدا نكنه بايكي ازدبيرا لج بيفتن كه اونو تا ديوونش نكنن دست برنميدارن.ولي اگه از يه معلمي خوششون  بياد واسش جونشونو هم ميدن!

راستي ...با علمي كردن وبلاگ موافقين يا نه؟اگه موافقين در چه زمينه اي؟

خداحافظ(خداحافظ وحيده جان...اين دفه 10 تارو بفرست...خوب!!!)(آخ ..اينو گفته بودم كه وحيده خيلي دختر خوبيه يانه؟فكر كنم گفته بودم..!!!!اگرم نگفته بودم كه خوب حالا كه گفتم!)

Hello 

 

 

I WISH YOU THE BEST OF LUCK





+ نوشته شده در 21:1 توسط محبوبه.
شنبه شانزدهم مهر 1384
وحیده دختر خوبیه...

سلام به همگي.اول از همه ماه رمضون رو به همه تبريك ميگم.اميدوارم بتونيم از بركات اين ماه استفاده بكنيم و قدرشو بدونيم.

امروز وگفتم ويام وبمو آپ وكنم.چون يه سيزده چارده روزي بيد كه نبيومدم.ميدونم دل چند صد هزار نفر خوانندگان وبلاگم براي نوشته هاي من وتنگيده.

راستي...اميدوارم هرچه زودتر حال دوست خوبمون صديقه جان خوب بشه وبرگرده.من كه واقعا دلم براش تنگيده.كلاس بي اون انگار يه چيزي كم داره.ولي اون تا يه دوست خوبي مث ندا داره غم نداره.

از مدسه بگم...از معلما...يه خاطره بگم...

روز بعداز برد سه بر صفر استقلال مقابل راه آهن ما هندسه با آقاي عمو حسني داشتيم.زنگ تفريح يكي از بچه ها گفت آقاي عموحسني استقلاليه.خلاصه بچه هاي كلاس از خودشو ن يه طرح دربكردند و قبل از اينكه بياد رو تخته گنده نوشتن:

پيروزي پيروزمندانه تيم پيروز استقلال رو به همه پيروزمردان پيروز تبريك مي گوييم.پيروز باشيد

(عجب جمله ايه..اصلا حشو توش ديده نميشه..اين جمله رو ببري فرهنگستان بهت ميگه برو يه گواهي از بيمارستان روزبه بگير بيا..!!!)

خلاصه آقاي عموحسني اومد و وقتي ديد يه لبخند مليحي زد...

...

امسال كلاس ساكت تر ازپارساله...نميدونم شايدم من اينطور احساس وكنم كه بچه ها كمتر از پارسال وويگولنزج!!!(من هنوز تو جو اونجاي فيلم پريشب شبهاي برره هستم كه اينجوري فعل كشتن رو صرف كردن:كشتم.كشتي.كشت.كشتيم.كشتيد.ويگولنزج!!!)

اين فيلم شبهاي برره هم كه خيلي رو مردم (از جمله خودم)تاثير گذاشته..هرجا ميري يه جوايي فعل دربكردم و بيد و ... رو به آخر حرفاشون مي چسبونن..پشت تلفن..تو كلاس..تو اتوبوس...تو مهموني...حتي معلمامونم هم اينجوري حرف ميزنن.به خداخودم شنيدم!يكي از بچه هاي كلاسمونم ميگه مادرم هر وقت پشت تلفن حرف ميزنه همش يه واو اول فعلاش ميگه!خواهرم هم تعريف ميكرد كه يكي از استاداشون كه داشته پشت تلفن حرف ميزده هي ميگفته بهت وگويم...اينكارو وكن... !!! اين تاثير اينقدر زياده كه كم مونده مادرا نهار نچفسكو و تخته حلقوب و ... وبه جاي چايي هم نخودآب بهمون بدن.

راستي يه سوال...كي ميدونه مهران مديري اهل چه شهريه؟روايات مختلفه..يكي ميگه كاشونيه...يكي ميگه بوشهريه..يكي ديگه يه چيز ديگه ميگه...خيلي دوست دارم بدونم اين شيرفرهاد اهل كجاست؟اگه ميدونين برام بنويسين البته با اصل سندش..!!

تابعد..(راستي يه چيزي بگم..وحيده خانوم يه دختر خوب و گل و ماه و بامعرفت و باصفا و مهربون و دوست داشتني وبا عاطفه وبامحبت و لطيف و ظريف و ...(همه صفت هاي خوب!) هستش.وحيده خانوم دخترخوبيه...وحيده خانوم دخترخوبيه...وحيده خانوم دختر خوبيه ...!!)(خوب شد وحيده جان..اينم از سفارشت..ديگه نگي در موردت خوب ننوشتمها..)( گذشته از شوخي واقعا هم دختر خيلي خوب و دوست داشتنيه.. )تابعد...

+ نوشته شده در 14:33 توسط محبوبه.
سه شنبه پنجم مهر 1384
مدرسه
مدرسمون امسال چقدر فرق کرده..!!!

خدایا..چرا این قالب وبلاگم اینقد قات میزنه؟؟

+ نوشته شده در 18:1 توسط محبوبه.