تبليغاتX
بر وبچ باصفای فرزانگان کاشان

بر وبچ باصفای فرزانگان کاشان

دنیایی که من می بینم

سلام..بنا به درخواست عده ای از دوستان آدرس وبلاگ جدید رو در اینجا میذارم..اصلا هرکی دوست داره بیاد ...خوشحال میشم

مث یه نور کوجولو

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:44  توسط محبوبه  | 

انا فتحنا لک فتحا مبینا

سر ساعت شش و بیست دقیقه دم دانشگاه بودیم..خیلی شلوغ بود...و دخترا و پسرا اومده بودن اخرین آزمونشون روبدن...و به نوعی راحت راحت بشن...البته شایدم اول ناراحتیا بود.....پیاده شدم...و بعد از توصیه های بابام و اعتماد به نفس دادنش ازش خدافظی کردم...به سمت در رفتم..بعضی از دوستای دوران راهنماییمو می دیدم...ولی خبری از بچه های خودمون نبود... نمیدونم چرا احساس میکردم همه خوشحال وریلکسند...خیلی از دخترا میخندیدن وخوش بودن..باورم نمیشد که امروز روز کنکور باشه...روز کنکور سراسری اون هم از نوع ریاااااااااااضی...از روز قبلش استرس زیادی داشتم...با اینکه تو ازمونام معمولا نتیجه های خوبی میگرفتم و مورد تشویق بقیه اعم ازمدیر و مشاور و مسئولان آزمون و اعضای خانواده وبرخی از دوستانم قرار میگرفتم

ولی مگه استرس دست از سر من برمیداشت؟خوب فکرکردن به اینکه نتایج یکسال زحمتت رو باید تو طول چند ساعت  ببینی..وفکر کردن به اینکه آیا دویست سیصد تا سوال اون هم تو اون شرایط میتونه علم ودانش افراد رو بسنجه...ترس زیادی رو به من غالب کرده بود...

به در دانشگاه رسیدم..مونا رو دیدم..وارد که شدیم..فریده و وحیده رو هم دیدم..فریده کارتشو جا گذاشته بود و صورتش عین گچ شده بود و داشت می دوید.وحیده هم دنبالش ..وحیده وقتی منو دید سلام کردیم..به قول خودش یه فوتی دور سرم کرد..که مثلا ...  .به طرف ساختمان علوم پایه میرفتم..چون دخترا اونجا بودن..از در که وارد شدم..اولین چهره آشنا خانوم شهیر بود..با خوشرویی سلام کرد و من هم  .و یه چیزایی گفت که بیشتر از اینکه به من روحیه بده باعث استرس من شد..چون بیش از پیش به یاد این افتادم که دبیرامون چه قدر ازم انتظار دارن...وقتی به یاد خانوم شهیر میفتادم و اون تشویقاش...فکر اینکه نتونم اون رتبه مورد نظرشونو بیارم آزارم میداد..وقتی یاد آقای صحیحی که واسه شخصیتشون احتراااااااااااام خیلی زیادی قائل بودم و هستم می افتادم و اون همه انتظار...از شرمندگی عرق رو چهره ام جمع میشد..وقتی یاد خانوم هشیار عمویی و ...می افتادم...یه حالی میشدم.. اصلا دلیل قانع کننده ای برای این استرس نداشتم و شاید هرکس دیگه ای جای من می بود اتفاقا با اعتماد به نفس بالایی روز کنکور حاضر میشد ..ولی...

 

من یه سال تموم تلاش کرده بودم...وتاحدودزیادی توی آزمونام به این نتیجه رسیده بودم که من نتیجه زحماتمو میگیرم..ولی نمیدونم چی باعث میشد که اینقدر مضطرب بشم..خیلی دوست داشتم دلیلشو بدونم و باهاش مقابله کنم..ولی اصلا نمیفهمیدم چرا تو دلم اینجوری آشوبه...خلاصه اومدیم سالن بالا ورو صندلیمون نشسیم..بچه های خودمونو اونجا دیدم..خیلی شنگول بودن..ولی میدونسم که اونا هم مث من اشوبی تو دلشونه..( البته کمتر ازمن..چون من استرس فوق العاده ای داشتم).چون هرکسی که تلاش کرده باشه وزحمت کشیده باشه واقعا همچین احساسی کم وبیش بهش دست میده..ولی کسی که تلاشی نکرده باشه خودش میدونه که انتظار زیادیه که قبول بشه..همون طور که بعد از آزمون شنیدم یکی از بچه های  یه مدرسه دیگه به دختر خانوم رضوی میگفت: "من که تلاشی نکرده بودم حالا هم ناراحت نیستم که مثلا چرا فیزیکاشو ده تاشو جواب دادم!!!!!!!!!"

آره..میدونسم اوناهم حال منو دارن..چون  میدونسم که اونا هم تو این یه سال خیلی تلاش کردن.نمیگم همه...ولی تعداد زیادی بودیم که خیلی تلاش میکردیم..چون میدونسیم فقط و فقط باتلاش به نتیجه میرسیم..نه باهیچ چیز دیگه...می دونسیم که هر کی تلاش نکرده باشه از بقیه عقب میمونه....

خلاصه..بچه ها میخندیدن و شوخی میکردن..فریده پشت من بود ..پرسید" کی جلو منه؟"محدثه گفت :"محبوبه.."فریده هم گفت:"اووووووه!!" من برگشتم وبا حالت تعجب پرسیدم :"اووووهش کجا بود؟"گفت:"آخه گفتم نکنه ما  عقبتیم رتبه ات بکشه اینور..."من هم هیچچی نگفتم..چون از صبح با خودم این قرارو گذاشته بودم...

فریده گرمش بود وبی تابی میکرد.(یادم رفت بگم ثاری داداش وحیده کارتشو براش اورده بود..)همش به اقای مسئوله میگفت:" من گرممه.جامو عوض کنین...."آقاهه هم میگفت:"بیشین سرجات..ما بیشتر از شما گرممونه."فریده گفت:"ولی شما که نمیخوای چهار ساعت کنکور بدی.."آقاهه گفت:"مام اینهمه کنکور دادیم...مگه چه کردیم!!!!!!!!!!!!!!!"

خیلی باحال بود...چندین بار فریده گفت:"گرممه" و میخواست جاشو عوض کنه...ولی گوشش نمیدادن..ییهو دیدیم یه قشون از مردا اومدن تو سالن...ماها با خودمون گفتیم: "چه خبر شده؟"ییهو آقاهه اومد طرف ماها...و گفت :"آروم این ردیف سمت راست پاشن. شماره صندلیشونو بکنن و دنبال ما بیان..."از تعجب داشتم شاخ در میاوردم..به خاطر یه نفر میخواستن جای یه ملتو عوض کنن.!!!!!!!!!!خیلی خنده دار بود..آخرش یه آقایی که مثل اینکه عقلش سرجاش بود بهشون گفت"یعنی چی؟جاشون خیلی هم خوبه"

تازه بعدش چند بار دیگه هم اومدن که ماها روببرن...و آخرش رضایت دادن که فقط فریده جاشو عوض کنه و ماجرا ختم به خیر شد..

 

از این شرح وتفصیلا بگذرم..و به خود آزمون بپردازم...ساعت هفت ونیم شده بود ..وآقای قاری داشت قرآن میخوند...باشنیدن "انا فتحنا لک فتحا مبینا"به همه مون احساس خوبی دست داد..."ما برای تو فتحی آشکار گشودیم..".با خودم گفتم:"چه آیه پر مفهومی..تا حالا اینقدر به این آیه فکر نکرده بودم"و چه سوره خوبی رو برای قرائت انتخاب کرده بودن...همه ساکت بودن و همراه با گوش دادن به اون آیه داشتن آخرین درخواستشونو از درگاه خدا میکردن...با شنیدن این آیه کمی ته دلم قرص شد که من و هرکس دیگه ای که تو این یه سال تلاش کرده باشه به فتح مبین که همون بهترین رتبه و دانشگاهه میرسه...!

تقریبا چند دقیقه از هفت ونیم گذشته بود که گفتن شروع کنین..همه به برگه هایی که پایین پامون بودحمله ور شدیم...ولی بازهم استرس داشتم...شروع کردم..اولین سوال شعر حفظی بود:

"بهرام که گور میگرفتی همه عمر    دیدی که چگونه گور ....گرفت    

     1)مهرام   2)شهرام   3)بهرام   4)پرهام    !!!!!!!!!!)

استرس....ادبیاتا رو داشتم خوب میزدم..به وسطاش که رسیدم ..به چند سوال شک دار رسیدم وترجیح دادم نزنم و بعدا فکر کنم....سرجمع ادبیاتش خوب بود..نه سخت ونه اسون...استرس...عربی...ریدینگش(!) اولش بود...جمله اولش برام ثقیل بود...و نمی فهمیدم...ولی در کل فهمیدن مفهومش کار سختی نبود..ولی سوالاش...استرس...از چهار سوال درک مطلب یادم نمیاد به چند تا سوالش با قطعیت جواب دادم..ولی یادم میاد که وقتی از اون سوالا گذشتم...استرسم زیادتر شد..بقیه عربیا بد نبود و فقط تو سوال اعداد گیر کردم..عربی که تموم شد یه کم عرق کردم و جدی بودن آزمونو حس کردم..استرس...دین وزندگی رو در حالی تموم کردم که به دو یا سه سوالش جواب نداده یا با شک جواب داده بودم...اعصابم خورد شده بود...تنها امیدم به زبان بود.. تاقبل از کلوزو به راحتی جواب داده بودم و تو یه سوال گیر کرده بودم..از کلوز که گذشتم دیگه حال خودمو نفهمیدم..انگار همون موقه بهم گفتن کنکور برای تو تموم شد ..استررس..از پنج تا سوالش فقط به یکیش با قطعیت جواب داده بودم..ریدینگش با سوالاش در عرض دو سه دقیقه تموم شد..هنوز بیست دقه دیگه وقت داشتم..برگشتم تابه سوالای نزده یا شکدار جواب بدم..که درمجموع فقط به دو یا سه سوال دیگه از ادبیات تونسم جواب بدم...استررررررررررس..استرس......عرق کرده بودم...

من همیشه تو آزمونام چه سخت چه اسون دو تا درسای عمومی  بالا نود داشتم..وحتی 100..و دو تای دیگه هم حول حوش 75 ...80..وگاهی هم ادبیاتم 60..ولی الان هیچ درسی رو بالا نود نزده بودم..فکر میکنم همشو هشتاد (با چهار پنج درصد بالا پایین)زده باشم..واین یعنی "خراب کردم"

ساعت یه ربع به نه برگه اختصاصی رو برداشتیم...حال خودمو نمیفهمیدم...دو برگه اولش خوب بود..البته تو چند تاسوالش که به خاطر اشتباه محاسباتی به جواب نمی رسیدم رد میشدم تا دوباره بیام سراغش ..ولی احساس سختی بهم دست نداد..برگه سوم چهارم که گسسته وهندسه بود..بد جوری حالمو گرفت...سوالاتی که تو خونه سخت ترش رو حل کرده بودم..نمی تونسم چه جوری حل کنم.. مثلا یه هم نهشتی داشت..و نمیتونستم تصمیم درسی بگیرم که از فرما برم یا یواش یواش به توان برسونم یا متدای دیگه که بلد بودم..ازش گذشتم...وقتی ریاضیمو تموم کردم ...استرسم بیشتر شد..هردرسی که تموم میشد انگار بیشتر به این نتیجه میرسیدم که تمام زحماتم تباه شد..فیزیک..حال خودمو نمی فهمیدم..سخت نبود..ولی من نتونسم برخودم مسلط بشم وحتی سوالای راحتشو که چندین هزار بار حلش کرده بودیم نتونسم جواب بدم..واردشیمی که شدم ..و به وسطاش رسیدم حالم بهتر شد ..چون با سرعت خوبی داشتم بهشون جواب میدادم..دویا سه سوال محاسباتی اعصاب خورد کن داشت که از خیرش گذشتم...یازده وپنج دقه تموم شد..و من سی و پنج دقه وقت داشتم خرابکاریامو درست کنم..برگشتم ریاضیامو تونستم چندتا سوالشو که نیاز به فکرکردن داشت جواب بدم ..تعداد سوالای نزده مو که شمردم به عدد نه یا ده رسید. افتضاح بود ولی در مقایسه با فیزیکم شاهکاری بود..!!.پس از فکر کردن رو بقیه ریاضیا منصرف شدم و سراغ فیزیک رفتم...چندتا سوال راحتشو که باید جواب میدادم نمیتونسم جواب بدم..انگار طلسمم کرده بودن...عرقای رو صورتم رو حس میکردم....وقتی به این فکر میکردم که من با اندیشه فیزیک بالای نود اومده بودم و تو ازمونام چه سنجش چه گزینه دو چه آزمونای سمپاد اکثر اوقات هم همین حدود میزدم..ولی حالا خیلی هنر کنم به هفتاد برسونمش اذیتم میکرد... در مجموع پنج شش تا سوال گلابی فیزیکو از دست داده بودم...و حدود سه یا چهار سوالشو هم بلد نبودم و ترجیح دادم روش فکر نکنم..و یه سوالش هم به نظرم غلط بود(فقط خداکنه بقیه شو اشتباه محاسباتی نکرده باشم )

اندیشه اینکه ریاضیام اونجور که باید میشد نشد ازارم میداد..

خلاصه ساعت بیست دقه به دوازده تموم شد...تموم تموم...همچین که تموم شد فهمیدم خیلی داغ شدم..از التهاب وحرارت خودمو با برگه سوالات باد میزدم تااینکه برگه رو ازمون گرفتن.عرقای رو صورتمو پاک کردم..یادم نمیاد به چی فکر میکردم..شاید به اینکه چی فکر میکردم چی شد...اینکه چه جوری تو روی اونایی که به من امید داشتن نگاه کنم..تو صورت خانوم گدازچیان..مرادی...رضوی..گیوی...شهیر...و بقیه معلما.....(از طرف خانواده خیالم راحت بود...چون هیشوقت خواسته هاشونو به من تحمیل نکرده بودن..تموم شرایط رو برام فراهم کرده بودن..ولی ازم انتظاری نداشتن..خودم هم باهاشون اتمام حجت کرده بودم...و بهشون گفته بودم که نتایج خوب توی آزمونام رو دلیلی بر موفقیت تو کنکور نگیرن..چون کنکور یه چیز دیگه اس..وبا یه شرایط دیگه..).

.خانوم شهیر اومد طرفم...و با نگاه دلسوزانه پرسید چه طور بود...و من....نمیدونسم چی باید بگم...

از سالن که داشتم می اومدم بیرون حال خودمو نداشتم...هیشکی رو نمیشناختم...یکی ازم پرسید "خانوم فلانی چه طور بود؟ "به منبع صدا گفتم" خیلییییییییییی بد..."و ناگهان فهمیدم مادر نیلوفره ..و سلام کردم..گفت:"خیلی بد یعنی خوب دیگه..."گفتم :"به هیچ وجه"گفت:" خوب ..خسته نباشی.."تشکری کردم و به راه خودم ادامه دادم..

هنوز"آنا فتحنا لک فتحا مبینا"تو ذهنم بودو گیج بودم...و یه چیزایی رو نمی فهمیدم..

توی حیاط دانشگاه تنها داشتم می رفتم..به دوردست خیره شده بودم.... یه سال تلاشم جلو چشمام داشتن دود میشدن..... همیشه تفکرم براین بوده که اگه کسی هدفی داشته باشه اگه براش با جون ودل تلاش کنه به اون هدف میرسه.و همیشه هم بر همین مبنا برای هدفام تلاش می کردم وبه نتیجه می رسیدم....ولی اینبار  چرا  به بزرگترین هدفی که در طول این هفده هجده سال عمرم داشتم نرسیدم..؟.مگه من کم کاری کرده بودم؟ ...نه...کم کاری نکرده بودم...پیش وجدان خودم سربلند بودم...که کم نذاشته بودم...برای یللی تللی  کم درسم نذاشته بودم..همین جور که به در دانشگاه نزدیک میشدم یاد اونروزایی میفتادم که دلم برای نقاشی غنج میزد..ولی به خودم میگفتم:"نه..حالا نه..هرچیزی وقتی داره و حالا وقت نقاشی و کارای دیگه نیست" یاد بعضی روزایی که خونواده می رفتن بیرون ..ولی من می گفتم نمیام...من یه سال زحمت کشیدم ..ولی چرا اینجور شد..من که همیشه آزمونامو خوب میدادم...جوری شده بود که به حتی به بعضی رتبه های خیلی خوب هم راضی نمیشدم..ولی الان...

به در دانشگاه رسیدم...هنوز صدای قاری تو گوشم بود....ولی من به جواب پرسشام نمی رسیدم...با همون حالم دختر خانوم رضوی رودیدم..با هم دوست بودیم..به هم سلام کردیم...هردوتامون عین این آدمای بخت برگشته بودیم..نایی نداشتیم...بعد از مدتی بابامو دیدم...رفتم به طرفش..وسوار ماشین شدم..تو چشاش دیدم که می پرسه چطور شد.؟با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم :":شرمنده...خوب نشد..."با چشای حیرت زده گفت:"نه..."با همون صداگفتم:" چرا..."حالمو که دید...چشاش از حیرتزدگی به دلسوزی تغییر حالت دادوشروع کرد به دلداری..."اگه واسه تو سخت بوده واسه بقیه هم سخت بوده.."با حسرت گفتم :"نه.. اصلا هم سخت نبود..به خصوص اختصاصیش که آب بود......من خیلللللللللللللی اضطراب داشتم و به همین خاطرسوالایی که بلد بودم نمیتونسم حل کنم...انگار مخم هنگ کرده بود"تو راه بابام دلداریم میداد..ولی دلداری دیگه فایده ای نداشت..من به هدفم نرسیده بودم.. و یه سال سختیهام آوار شده بود روی سرم.. به جواب "چرا"هام هم نرسیده بودم...به خونه رسیدم..ازاون داغی اولیه کاسته شده بود..وارد خونه شدم..وقبل از پرسیدن اونا خودم گفتم خراب کردم..اونا هم ناراحت شدن..ولی بارون دلداری از طرف مامان و خواهرم بود که بر سرم میبارید...ولی  هیچ فایده ای نداشت...کمی حالم جا اومده بود..ولی باز چرا ها توی ذهنم به دنبال جواب میگشتند و راحتم نمیذاشتن..انکار نمیکنم که چشام کمی اشک آلود شده بود ولی هرگز بغضم نترکید...بعد از مدتی که درمورد ازمون حرف زدم...به خواهرم گفتم بریم اون اتاق..آخه با خواهرم خیلی مچیم..انگار یه روحیم.....و تو سختیا بهترین تکیه گاه همیم...چون خیلی تفاوت سنی نداریم بیشتراز هرکس دیگه ای همدیگه رو درک میکنیم...رفتیم تو اتاق خواهرم...و نشسیم..با همون نگاه غمدارم و صدایی که حکایت از یه بغض گنده نترکیده  داشت و احتمال میرفت هر لحظه بترکه بهش گفتم:"چرا؟" نپرسید :"چی چرا؟" چون خوب میدونست چرای من واسه چیه؟ آخه یه سال تلاش منو دیده بود ...بازهم دلداریشو شروع کرد..ولی من گفتم:...من دلداری نمیخوام...فقط به من بگو چرا...من  که تموم تلاشمو کردم...ولی چرا اینطور شد...چرا من باید اینقده استرس میداشتم؟چرا به اون نتیجه دلخواهم نرسیدم؟ چرا به حقققققققققققققققققققققققققققم نرسیدم؟

خواهرم با همون چشایی که ازش دلسوزی می بارید و صدایی که در اون همدردی موج میزد گفت:"میدونم...میدونم چه حالی داری...ولی تو تلاشتو کردی...مطمئن باش اگه گاهی وقتا به اون چیزی که فکر میکردی باید میرسیدی ولی نرسیدی  بعدها متوجه میشی که اون زمان چه قدررررر به نفعت بوده که به اون هدف نرسیدی...بعدها به یه چیزایی میرسی که خداتو شکر میکنی که به اون هدفه نرسیدی..".و بعد برام تعریف کرد: "که زمانی که دوم راهنمایی بودم با وجود تلاش بسیاری که کرده بودم تا تو مسابقات آزمایشگاهی تو استان اول بشم  ولی روز مسابقه آنچنان اضطرابی داشتم که نتونسم ساده ترین کارای آزمایشگاهی رو انجام بدم وبین چهل نفر سی و دوم شدم!! اونموقه حال تو روداشتم و به پوچی تلاشهایم فکر میکردم...ولی..سال بعدش با اینکه باز ازمدرسمون حق من بود که برای مسابقات اعزام بشم ولی مدیرمون به خاطر سال قبلش دونفر دیگه رو فرستاده بود.واتفاقا همون سال من تونسم تو المپیاد ریاضی تو استان مقام سومو به دست بیارم....وبه این فکر افتادم که اگه من به اون مسابقات میرفتم شاید نمیتونسم به اون نتیجه برسم..اینطور بود که من بعد از یه سال به خیر ومصلحتی که تو اون ماجرا خدا برام قرار داده بود پی بردم و واقعا خدامو شکر کردم که کارا رو جوری برام سامان داد که به بهترین نتیجه ها برسم..."

همینجور بیست دقه ای باهم حرف زدیم و در طول این بیست دقیقه کم کم چراها از ذهنم پاک میشد..ولی هنوز هم ناراحت بودم...کتمان نمیکنم...ناراحت بودم...ولی از اینکه چرا ها داشتن محو میشدم خوشحال بودم...

 این بارصدای قاری بلندتر به گوشم میرسید.."انا فتحنا لک فتحا مبینا "برام روشن تر شده بود..متوجه شدم که اون موقه که این آیه رو میخوندن من درست به مفهومش پی نبرده بودم..اون موقه فکر میکردم فتح مبین برای من فقط رسیدن به رتبه زیر صد و برق شریفه......ولی حالا فهمیدم فتح مبین برای شخص من این نبود...فتح مبین تنها چیزی بود که  فقط وفقط خدا ازش باخبره و من هنوز نمیدونم...امیدوارم تو سالای آینده اون فتح مبین رو با گوشت وپوست وجونم درک کنم..

 

هنوز هم ناراحت هستم...ولی امید به آینده ورسیدن به فتح مبین خداوند باعث شده که فکر نکنم که زحماتی که کشیدم دود شده..باعث شده راحت تر این موضوع روقبول کنم وباهاش کنار بیام...آره...مطمئنم که تلاشهایم در سال 1385-86  بدون پاداش نخواهد بود وچنانچه لایق بهترین نتیجه بوده باشم خداوند روزی- شاید خیلی دور و شاید خیلی نزدیک-انرا به من عطا خواهد نمود.

این خاطره خصوصی رو  براتون نوشتم به این امید که هرکی اونو میخونه بفهمه که همیشه در هر زمینه ای تلاش کنه به نتیجه میرسه...به بهترین نتیجه...پس اگه تا دیروز طرز تفکره دیگه ای داشتین اونو بریزین دور...برای هدفتون هرچی که هست  با تمام قوا و با توکل به خدا تلاش کنین..اگه اون تلاشه باشه و اون هدفتون مورد رضایت خدا باشه به فتح مبین خواهید رسید..مطمئن باشید...

"انا فتحنا لک فتحا مبینا

لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر و یتم نعمته علیک و یهدیک صراطا مستقیما

و ینصرک الله نصرا عزیزا

هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم ولله جنودالسماوات و الارض و کان الله علیما حکیما

لیدخل المومنین و المومنات جنات تجری من تحتها النهار خالدین فیها و  یکفر عنهم سیئاتهم و کان ذلک عندالله فوزا عظیما"

"همانا گشودیم برایت گشایشی آشکار+تا بیامرزد برایت خدا آنچه را که پیشی گرفت از گناهت و آنچه را پس آمد و انجام رساند نعمتش را برتو و رهبریت کند به راهی راست+و یاریت کند خدا یاری ای عزتمند+اوست آنکه فرستاد آرامش را در دلهای مومنان تا بیفزایند ایمانی برایمانشان و لشکرهای آسمانها وزمین برای خداست و خداست دانای حکیم+تا درآرد مردان وزنان مومن را به بهشتهایی که روان است زیر آنها جویها جاودانان در آنها و بزداید از ایشان بدیهایشان را و آن است نزد خدا رستگاری بزرگ"

 

+++++++++++++++

پا نوشت:حیفم اومد قبل از اینکه این خاطره تلخ وشیرینمو براتون تعریف کنم این وبلاگو بذارمو برم...فکر میکنم این خاطره  طولانی حسن ختام خوبی بود ..و وداع مناسبی با وبلاگی که تو طول دوسال خاطرات تلخ وشیرین زیادی رو توش نوشتم..وبلاگی که خیلی وقتا مورد بی مهری قرار میگرفت وخیلی وقتا مورد لطف...با این وبلاگ و برخی از خوانندگانش خداحافظی میکنم..ولی یه وبلاگ دیگه میخوام باز کنم که آدرسشو فقط به اونایی خواهم داد که واقعا از ته دل با وبلاگ من همراه بودن..با آرزوی موفقیت برای تمام کسانی که در طول این دوسال به وبلاگ من سر میزدند ...برخلاف پست قبلی نمیگم به یاد من و وبلاگم باشید..بلکه فقط میگم به یادتان خواهم بود...

With wish the best days for all of my friends

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 14:7  توسط محبوبه 

خداحافظ..همین حالا

از دست غیبت تو شکایت نمیکنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

 

درمحضر استاد  لوری بودیم.وایشان پس از شکایت فراوان که چرا انسانهای عصر جدید اسم ایشان را از ابتدای اسید وبازی که به طور اتفاقی با استاد برونستد کشفیدیده بودند حذف کرده اند داشتند به سوالات ما درمبحث صابونها جواب میدادندو جالب اینکه در اخر فهمیدیم ایشان نیز نمیدانند فرق تری گلیسیرین وگلیسرول چیست.از مبحث امینها و فنل فتالیین ومتیل سرخ و اب کلم سرخ گذشتیم و از آمینهای نوع اول ودوم پرسیدیم.بدون نتیجه به سراغ آن جدول کذایی صفحه 58 رفتیم.جالب اینکه ایشان نیز فرمودند قدرت اسیدهای قوئ ترتیبی ندارد. مابه ایشان خندیدیم وگاج را نشانشان دادیم وگفتیم فکرکردین حرف شما را بر حرف استاداحمدی می ترجیحیم.؟

بعداز کمی مذاکره درمورد اکسایش وتسهیم واتواکسیداسیون به سراغ سلول گانوالی! رفتیم.هیچ نفهمیدیم مث همیشه.

متاسفانه زنگ خورد وما نتوانستیم بیش ازمحضراین استاد استفاده کنیم.

ساعت بعد با استاد گاوس کلاس داشتیم.درمورد بسطهای تیلور سوالاتی پرسیدیم که خون استاد به جوش امد .امپرشان زد بالا ودیگه نفهمیدیم چی شد.

و خلاصه ترجیح دادیم مباحث سریها و نقطه عطف مایل وقایم وکج معوج و...و نقاط رفت وبرگشتی وگوشه و کنایه دار وهمچنین توابع متناوب ومثلثات وحدوپیوستگی وبالاخص بارکرد مشتق و...راببوسیم وکنار بذاریم.

 

ازاین کلاس فیض کامل بردیم.!

ساعت بعد با استادان ماکسول و بوهر و انیشتین وپلانک کلاس داشتیم.البته ناگفته نماند که بچه های کلاس درخواست داده بودندروزی یکبار با استادان بل و رادرفورد ونیوتن و مرید ایشان کریمشاهی به خصوص این آخری کلاس تست داشته باشند که موافقت نشد.خلاصه بچه ها میخواستند دست به کت شلوار سفید آاقای عبدلی شوند که ایشان هنوز خاطرات سال دوم ما در ذهن داشتندو.....

بعد ازسوالاتی درباب ذره یا موج بودن نور، پیش ولت مخالف وموافق و ممتنع  وغنی سازی اورانیوم  به این نتیجه رسیدیم که ما در فیزیک هم به جایی نمیرسیم.ده دقه اخر اقای کریمشاهی ونیوتن وارد کلاس شدند.آقای کریمشاهی سوالاتی درباب اینکه چرا قانون جاذبه دربرخی موارد صادق نیست مطرح کردند.نیوتون ناتوان ماند و باز هم فیزیک کلاسیک .....!!

ساعت بعد با ابوالمجد مجدودبن ادم وهمچنین عبدالرحیم بن ابو طالب نجار تبریزی سرخابی وهمچنین خداداد عزیزی ...ببخشید ارجانی کلاس داشتیم.باز هم گیج ومنگ از کلاس خارج شدیم..ناگهان شنیدم یکی صدایم میزد..محبوبه..محبوبه..پاشو...چقدر عرق کردی..

 

 

هه .هه..بیمزه

سلام

عید همممممممگی مبااااااااارررررک....

بیاین دعا کنیم..باهم دعا کنیم..باصدای بلند..که قشنگ قشنگ به عرش اون بالایی برسه..

دعاکنیم تو سال جدید کمتر گناه کنیم.کمتر دروغ بگیم.کمتر فقط به فکر منافع خودمون باشیم..یه کم بیشتر به فکر خواهر برادرامون دوستامون همسایه بغلیمون باشیم...کمتر حسودی کنیم..بیایم به جای اینکه از موفقیت دیگران ناراحت بشیم وهمش حرص بخوریم وخودمونو اذیت کنیم سعی کنیم حتی پله موفقیتاشون باشیم..

کمتر به فکر این باشیم که کلاس بذاریم..بیایم دعا کنیم توسال جدید به شخصیت بهتری تبدیل بشیم.

دعا کنیم که امسال ایران عزیزمون سربلندتروپر افتخارتر بشه..امسال از داروی بیماریهای مهلک..رویاناها...مجتمع تولید متانولها...بیشتر داشته باشیم..دعا کنیم امسال خدا رضازاده ها ،ساعیها، حدادیها، کرمیها، روحانیها، بیباکها ....به ملتمون بده..

دعاکنیم جیب اونایی که واقعا نیازمندند پرپول باشه...دعاکنیم...

بقیشو شما بنویسین.

به یاد ما باشید...من و وبلاگم...

به یادتان..نظرهایتان...خوبیهایتان..محبتتان خواهیم بود..

خداحافظ...همین حالا..

 

پیوست:این آخرین پستی ست که در وبلاگی تحت عنوان بروبچ باصفای فرزانگان گذاشته میشود..نمیدونم..شاید دفه بعد بایه وبلاگ جدید بیام سراغتون...شایدهم همین وبلاگ با یه عنوان دیگه..هرچی اون بالایی بخواد..

هرچی بدی از ما دیدین ببخشین..نمیخواستیم بد باشیم..میخواستیم فقط از خوبیها بگیم..میخواستیم باعث نزدیکتر شدن بچه های مدرسمون بشیم...ولی نشد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:15  توسط محبوبه  | 

کاش یه ساعت برنارد داشتم!

سلام..فقط اومدم چندتا سوال اساسی بپرسم:

 

پره های یک پنکه در هر 5 ثانیه 10000 دور میزنند.به نظر شما بسامد زاویه ای این پره کدام است؟!

(عدد پی=3)

1.      10000

2.      بیکار گیر اوردی؟

3.      نمیدونم

4.       همچین پنکه ای اگه داغون نشه 12000 رادیان بر ثانیه بسامد زاویه ایشه

 

به نظر شما زمین باید بسامد زاویه ایش در حرک وضعیش چقدر باید باشه تا اشیا از روی زمین به قضا پرت بشن؟

 

سرعت این چرخ وفلک چقدر باید باشه تا افراد در بالاترین نقطه احساس بی وزنی کنن؟شعاعش 5متره.

 

 

اینم یه عکس که نظرات وبرداشتتون رو در موردش بنویسین..من که با دیدنش یاد دانشگاه آزاد افتادم.حالا چقدر ربط داره نمیدونم

 

تا دیدار بعد.خدافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 19:44  توسط محبوبه  | 

دلم واستون تنگ شده بود...

سلام..حال شما ..خوب هستينننننن؟بله...الحمدلله..مام خوبيم..ملالي نيست جز دوري وبلاگ..فكر كنم يه ماهيي ميشه كه اين مودممون سيماش(سيم ها ..نه سيماي خودمون)زنگ زده بود!!!ورو دنده قاطي ماطي افتاده بود..مام كه از خدا خواسته گفتيم..بذار يه كم از وبلاگ دور باشيم.....ولي حالا متاسفانه و از بخت بد شما دوباره اومديم...

از چي بگم؟چي؟ از دبيرامون بگم...از خانم حسين زاده بگم كه همه ازش راضين يا از خانم نزادي؟

نه..از آقاي اخوان ميگم...ماهن..گلن...كامل وجامع درس ميدن..هيچ نكته اي رو نگفته رد نميشن..كنكوري كنكوري درس ميدن...(استعاره تهكميه...حتما باهاش آشنايي دارين..خوب اگه ندارين برين از معلمتون بپرسين..دلتون بسوزه..خودمون خانم طاهري رو داريم...استاد دانشگاست..برامون گفته...)

البته من قصد بي احترامي به شخصيت اين تنهادبيرم مرد مدرسه مون رو نداشتم...ولي خوب..حقيقتيه كه همه مي دونن.واز اونجايي كه آنچه كه عيان است چه حاجت به بيان است..من ديگه توضيح بيشتري در مورد ايشون نمي نويسم..فقط ميتونم براتون آرزو كنم يكي از درساي حساب يا جبر يا گسسسته رو با ايشون داشته باشين تا به حال ما پي ببرين(خنده هاي شيطاني!)

خوب بگذريم..ازخانم نزادي بگم...من تا به حال هيچ معلم زني كه اينقدر شوخ طبع باشه نديده بودم..خيلي باحالن..مثلا چند روز پيش سيما با يه سيني پر از شكلات كه از طرف مدرسه به مناسبت روز دختر داده شده بود اومد توكلاس و داد وهوار كه بچه ها..بخورين..تعارف نكنين..هرچي ميخواين بردارين..امروز روزتونه..

خانم نزادي هم كه تازه اومده بود تو كلاس وقتي متوجه شد روزي هم به نام روز دختر تازگيها نامگذاري شده وقتي ذوق وشوق بچه ها رو ديد گفت:خيلي خوشحال نباشين..هركيو ميخوان حقشو بخورن يه روز براش درست ميكنن..مثلا چرا روز كارگر و معلم داريم..ولي روز تاجر يا جراح تداريم...

بچه ها در حالي كه ميخنديدن به اين نكته هم اشاره فرمودن كه روز استعدادهاي درخشان هم داريم واين نشان دهنده....

چند روز پيشا هم كه اتفاقي يكي از صفحه هاي بخش سه كتاب شيمي رو اورده بوديم (به طور كاملا اكسيدنتاللي ..كاملا...يعني يه موضوعي درمورد بخش سه پيش اومد كه مااون صفحه رو آورديم!) و يه عكس خوشگل از پرتقال گنده تو اون صفحه بود..خانم نزادي متفكرانه از بچه ها پرسيد..خوب فكر كنين بگين از اين عكس چه نتيجه اي ميگيرين؟

 

يه عده كه از قبل اين بخشو نيم نگاهي كرده بودن شروع كردن به اظهار فضل كه:خانوم ما بگيم..اين اسيده..خانوم گفت :نه...

اون يكي گفت:ما فهميديم پرتقال بازه!!!! خانوم گفت نه..

بغل دسيش گفت:ما ميدونيم خانوم ...اين آمفوتره...

بعدي:خانوم مابگيم...اين يه اسيد سه پروتون داره كه هنگام حل شدن در آب غلظت هاش سه او مثبتش زياده وبه همين خاطر جز اسيدهاي خيلي قويه و به عنوان يه رساناي خيلي خوب برق به كار ميره (!!!!!!!عجب جمله اي)(اين جمله رو حالا  از خودم دراوردم...كسي تو كلاس نگفت...اسمشو ميذارم قانون محبوبه-هاول)(اگه اينجوري ميبود كه هر كي پرتقال ميخورد اون وقت بابا ي بابا بزرگش بهش ميگفت بيا پيشم)

خلاصه...هركسي چيزي رو كه از اسيدها بازها و...بلد بود گفت..آخرش خانم نزادي گفت:نچ...ما از اين عكس نتيجه مي گيريم كه..............

                    اين پرتقال هسته ندارد...پس خيلي گران مي باشد...و پرتقال پولداراس..

ولله چي بگيم..خانوم نزاديه ديگه...وبدين ترتيب قانون اول خانوم نزادي كشف گرديد...

ديگه بگم...ازخودم بگم...از اين بگم كه من تازگيها خيلي بي جنبه شدم...مطمئنم اگه خدا مي دونست من اينقدر جنبه محبت ولطف  رو ندارم اون چيزي كه تازگيا باعث خوشحالي بيحد وحصرم شده(نميگم كه چيه..تو كفش بمونين)بهم نميداد...كاش به همراه اون چيز يه دوسه كاميون جنبه هم از اون بالا ميفرساد پايين...

توجه...توجه:

(براي روشن كردن اذهان عمومي كلاس وبراي اينكه هي يكي يكي بچه ها ازمن نپرسن كه چرا كلاساي خانه كنكورو نمياي اعلام ميدارم با توجه به زمان بد اين كلاسها ترجيح ميدهم خودم به تنهايي دروس را مطالعه كنم..وفكر ميكنم اين توانايي رو هم داشته باشم..ولي اگه زمان مناسبتري برگزار بشه (در صورت نياز)خوام اومد..

و اين را هم در اذهان روشن كنم كه بنده نه معلم خصوصي دارم نه كلاس خصوصي..نه خواهر برادرام كمكم ميكنن...فقط فقط خودم ميخونم.(آخه برا بعضيا اين شبهه پيش اومده بود))(بنابراين ديگه ازمن نپرسين كه چرا نمياي..خوب؟)

كاري ..باري؟خدافظي.

I wish you the best of luck.

(آهان يادم اومد..ميخواسم يه كم زير آب مدرسه حسابيو بزنم..بابا..اكثر دبيراشون مردن...آقاي كريمشاهي...نخودكار...خطيبي...وبقيه..ايها الناس..عدالت محض اينجاست...مفهوم عدل رو تو ذهن ما بچه هاي فرزانگان كوبوندن..شما بگين اين عدل علي بود؟)(آخش...عجب زير اب زدن حس خوبي ميده!!!!تاحالا تجربه اش نكرده بودم)

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 14:0  توسط محبوبه  |